أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )

398

شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )

كرد و او را در خظيره خود دفن كردند نزديك پل مشهور بچكنم « 11 » . شيخ ركن الدين عبد الله « 12 » سالكى صاحب بصيرت بود و آداب ملكيه داشت و خويهاى نيك او را بود و جذبه‌هاى قدسيه از انوار ربوبيت و مكاشفت داشت و آداب و طريقت از شيخ قطب الدين مبارك « 13 » گرفته بود و بطريقه او مىبود و حسبة لله خدمت فقيران و مسكينان ميكرد و خانقاهى داشت و بر دوام چيزى بدرويشان ميداد و در راه انصاف و مواسا مىبود و بر احوال خلق اشراف داشت چنانچه بىدينى بصحبت او درآمد در حال بفراست او را بشناخت و بدست او مسلمان شد . و ميگويند يك بار اتابك سعد ميخواست كه آزمايش مشايخ كند كيسه چند زر پيش مشايخ فرستاد بعد از آن طلب زر وا ميكرد « 14 » پس جماعتى باز پس ميفرستادند و بعضى اندكى قبول ميكردند . در اين حالت جماعتى سواران به پيش شيخ عبد الله فرستاد چون سواران درآمدند شيخ ايشان را فرود آورد و بنشاند و بفرمود تا بعضى از اسبهاى ايشان بكشتند و از براى درويشان طعام ساختند بعد از آن ايشان را خبر كردند كه اسب شما از جهت درويشان كشتند پس شيخ سخن سخت ايشان را گفت و تهديد بليغ نمود گوئيا از جهت آنكه آزمايش مشايخ نكنند ، بعد از

--> ( 11 ) - جها : حكيم - دفنت عند القنطره العليا بدرب اصطحر فى حضرتها رحمة - الله عليهم ( شد الازار ) . ( 12 ) - الشيخ ركن الدين عبد الله بن عثمان القزوينى ( شد الازار ) . ( 13 ) - الشيخ قطب الدين مبارك الكمينى ( شد الازار ) . شرح احوال اين شيخ قطب الدين مبارك كمينى در شيرازنامه ص 123 مسطور است ، در شرح احوال همين ركن الدين عبد الله بن عثمان قزوينى ما نحن فيه نيز باز استطرادا نام شيخ قطب الدين مبارك مزبور را برده است و در هرسه مورد دائما و مكررا در نسبت او بجاى كمينى « كمهرى » نگاشته است ، و بعبارة اخرى صاحب شيرازنامه در نسبت او نام قديم اين ناحيه را استعمال كرده و صاحب شد الازار نام مستحدث آن را ، - وفات شيخ قطب الدين مبارك در سنهء ششصد و هفت بوده است و قبرش در كمهر ( - كمين ) است و زيارتگاه مردم آنجاست و صاحب آثار العجم ص 246 گويد فقير آن را ديده‌ام ، - حاشيه علامه قزوينى . ( 14 ) - جها : بعد از آن زر طلب كرد - ارسل الى بعض المشايخ البلد باكياس ذهب ثم استردها منهم يريد امتحانهم بذاك ( شد الازار ) .